اگر همه انسان ها باهم متحد باشند، اصلا نيازي به ارتش و يا پليس نيست . چرا كه ارتش  زاده و معلول : تعيين مرز ها ، دشمني هاي در داخل مرز ديگران است. اما اگر 7 ميليارد بشر، يك ملت باشند، ديگر دشمني در كار نخواهد بود. لذا كليه امكانات و بودجه ارتش ها، صرف رفاه مردم مي شود. چيزي كه برعكس آن را، آمريكا دنبال مي كند. چون قدرت  حكومت آمريكا و جمهوري خواهان، براساس  ثروت كار خانه هاي اسلحه سازي است. لذا فقط بر طبل جنگ مي كوبند. حتي اگر دشمني هم نبود، دشمن فرضي درست مي كنند. هم اكنون ،تروريسم يك مفهوم و يك دشمن فرضي است. كه آمريكا، دكترين خود را، براساس آن تنظيم كرده است.تا سلاح هاي خود را به فروش برساند. در حاليكه مبارزه با  تروريسم نيازي، به اين همه بودجه ، نيرو وامكانات ندارد. تروريسم اگر واقعيت داشته باشد، محصول اعتماد مردم و پشتيباني آن ها، از تروريست ها است.لذا جهت حذف مردم از پشتيباني آن ها، نياز به كار فرهنگي هست نه نظامي، اما دكترين امريكايي، حتي از درك اين مسئله ساده هم عاجز است. زيرا فقط زبان پول و سلاح را مي فهمد. در تمامي زمينه ها اينطور است: يعني اگر يك ملت هم، باهم متحد باشند، نيازي به پليس نيست، زيرا پليس به وجود مي آيد تا: امنيت را ايجاد كند. و امنيت در اثر اختلافات داخلي به خطر مي افتد. و اگر اختلاف داخلي نباشد، خطري براي امنيت نيست .  از نظر كلي، هر فرد هم، همينطور است: اگر باخود در گيري نداشته باشد، نيازي به سرزنش ندارد. اين درگيري در فرد: بين ضمير خود آگاه و نا خود آگاه اوست . افراد در اثر تربيت هاي اجتماعي ،داراي سلايق و عقايدي منطبق با جامعه مي شوند. ولي خودشان هم علاقه و سليقه دارند، كه در موقع نبودن در اجتماع، به آن رجوع مي كنند. در گيري موقعي اتفاق مي افتد كه سهم اين ها مساوي باشد: يعني خواست شخصي قوي شود و بخواهد در اجتماع خود را نشان دهد. ولي اجتماع هم قوي باشد و اجازه ندهد. معمولا سنين بلوغ چنين مواقعي است. شخص خود را مستقل از جامعه دانسته  وبراي برآورد خواسته هاي خود تلاش مي كند. جامعه مقابل او مي ايستد. ناچار ائ دست به دزدي مي زند. تا حق خود را به دست آورد. البته اين امر از نظر اجتماع دزدي، و از نظر خود شخص، حق ناميده مي شود.لذا چه در جامعه جهاني، چه در حد يك ملت، يا يك شخص، وقتي هماهنگي و وحدت باشد، در گيري پيش نمي آيد. ولي اگر در تعريف حق هركس، تضاد باشد، درگيري به وجود مي آيد.