بيماري بزرگ عصر ما، خود خواند گي روشنفكري است يعني: روشنفكران خودشان ،خود را روشنفكر مي نامند! بدون اينكه مردم آن ها را تاييد كنند. و از آن بدتر و فاجعه بار تر اينكه، خود را نماينده مردم نيز ميدانند! و اندوه بارتر اينكه مردم را هم نادان و غير آشنا به حقوق خود مي دانند و: زشت تر اينكه به خود اجازه تصميم گيري از سوي مردم و به نمايندگي از آن ها ميدانند. و مي گويند: چون مردم احمق هستند و حقوق خود را نمي دانند و: هيچكدام فوق ليسانس حقوق ندارند!لذا لايق تصميم گيري هم نيستند .

  البته تعدادي از اين روشنفكران، گاه نقد هايي به خودشان داشته اند ولي، هيچگاه از خود سوال نكردند: چه كسي آن ها را روشنفكر ناميده و: بر مال و ناموس مردم مسلط ساخته؟ و اجازه داده كه به جاي آن ها فكر كنند و تصميم بگيرند؟

دكتر علي شريعتي در كتاب خود، يك هرم را تصوير مي كند كه: قاعده و حجم مهم آن را مردم تشكيل مي دهند و: بعد يك رديف نقطه كه به آن ها ستارگان مي گويد. اينها همان ستارگان هستند كه راهنماي مردم  هستند. وبه قول ايشان پيامبر گونه هستند.

     در تعريف اين ستارگان هست كه، همه چيز گم مي شود. در يك سيستم حكومتي ستارگان را ريش سفيدان  يا: مجلس شورا و سنا و امثال آن ميدانند كه: شناسنامه معيني دارند: يا از بين مردم انتخاب مي شوند و: يا از سوي حكومت و رئيس جمهور ، پادشاه و غيره منصوب مي شوند .  اما در عالم روشنفكري حد و مرزي نيست. يعني همه ميتوانند خود را روشنفكر بدانند و: ديگران را تاريك فكر بخوانند.

نبود يك مرجع براي تعيين و تعريف روشنفكر، باعث شد تا يك تعريف كلي بيان شود: هر فرد جهان سومي كه: در يكي از دو بلوك درس بخواند روشنفكر است! در دو جهان اول و دوم هم، تعلق هر كس به جهان متقابل روشنفكر محسوب ميشود.

به زبان ساده تر: در آمريكا و اروپاي غربي، به كسي روشنفكر گفته مي شد كه: انديشه هاي سوسياليستي يا كمونيستي داشته باشد و: در كشورهاي كمونيستي، به كسي روشنفكر گفته مي شد كه انديشه هاي ليبراليستي يا امپرياليستي داشته باشد. در جهان سوم به هردو روشنفكر گفته مي شد! كه معمولا به چپي ها و راستي ها تقسيم مي شدند.

  بنابر اين، ديگر روشنفكران، تنها چند ستاره نبودند بلكه خيل خود باختگان به: غرب يا شرق را تشكيل مي دادند و: هر روز بر تعداد آن ها اضافه مي شد. بطوريكه به راحتي در حكومت ها نفوذ كرده و: با كودتاي سفيد همه پست ها را قبضه مي كردند.

  چون صداي آن ها در شرق و غرب شنيده مي شد، بزودي بر همه چيز مسلط مي شدند. تسلط بر شريان هاي حكومتي آنها، آغاز بدبختي مردم بود. زيرا آن ها مجبور نبودند به حرف هاي مردم خود گوش بدهند،بلكه بايد دستور ولي نعمت هاي خود را اجرا مي كردند.

شستشوي مغزي اين روشنفكران، چندان ماهرانه بود كه اين موضوع را، نه تنها خيانت به مردم نمي دانستند، بلكه آن را خدمت به مردم عقب افتاده ميدانستند! و اجرا كردن هرچه بهتر دستور ولي نعمتان خود را، تمدن سازي براي مردم خود مي شمردند.

   در ايران، طي دو قرن همه اين روشنفكران تجربه شدند! روشنفكران اروپايي، انقلاب مشروطه را به انحراف كشيدند. روشنفكران آمريكايي، انقلاب اسلامي آيه الله كاشاني را به كودتاي سيا تبديل كردند و: روشنفكران روسي، پاتزده خرداد را به انقلاب سفيد فروختند و: مانند جعفريان ها وناتل خانلري ها، در دل پهلوي ها جا گرفتند.  

  حتي روشنفكران چيني و سه جهاني در دهه پنجاه، خيزش مردمي را از درون ضربه زدند. چه آن هايي كه در كانون پرورش فكري يا امثال آن، خود را به فرح فروختند(صمد بهرنگي و بهروز دهقان) يا آن هايي كه با كودتاي تشكيلاتي، از يك سازمان اسلامي يك سازمان كمونيستي درست كردند.(رجوي و وحيد افراخته)

حتي اين ها بعد از انقلاب اسلامي هم، دست بردار نبودند! نهضت ملي و به عنوان روشنفكران اروپايي،جبهه ملي به نمايندگي از آمريكا، حزب توده به نمايندگي از شوروي سابق، مدت ها خود را دوست انقلاب معرفي كردند ولي، نهايتا ضربه خود را زدند.

  مردم ايران با رويا رويي با اين روشنفكران، هر لحظه خالص تر و ناب تر شدند. فتنه 88 اتحاد همه اين روشنفكران و اربابان آن ها بود! ولي ديديم كه خلوص مردمي، همه آن ها را ناكام گذاشت.