وقتي كه انسان ها وضعيتي را ببينند،و همه حالات خود را با‌ان مقايسه كنند، اين نقطه عطف زندكي آن ها است. برخي ها در سن بلوغ اين نقطه عطف را دارند و: برخي ها در اول جواني و: يا در دوران ميانسالي. حتي ممكن است اين مسئله در كودكي برايشان اتفاق افتاده باشد.

قهرمان پرستي انسان ها يا: كينه ورزي آن ها، ريشه دراين برداشت يا درواقع نقطه عطف دارد . مثلا در كودكي ممكن است، از يك هنرمند يا نويسنده يا معلم كه براي انسان مهم است، الگو بگيرد ولي در سنين متفاوت اين برداشت دچار تحول مي شود. اگر اين برداشت ها تغيير نكند و همان الگو باقي بماند، شخص دچار تثبيت رواني مي شود.

اين تثبت گاهي درست است و گاهي نادرست. يعني خود تثبيت نه مثبت است  نه منفي، بلكه بستگي به آن دارد كه: چه نقشي در پيشرفت انسان داشته باشد. بسياري از مردم معتقدند كه انسان بايد: يك شغل معين را از ابتدا در ذهن داشته باشد و: براي آن كوشش كند. اما روح تنوع طلبي انسان او را وادار مي كند، تا مشاغل مختلف را تجربه كند. اگر اين تجربه اتفاق نيافتد، هم خوب است هم بد! خوب است چون: انسان شاخه به شاخه نمي شود و: در يك كار تبحر پيدا ميكند.

اما عيب اين كار آن است كه: شخص در آرزوي مشاغل ديگر، از دنيا مي رود! هم اكنون ما در جامعه خودمان، دوطبقه داريم: طبقه بازاري و طبقه اداري! بازاري ها دشمن كارمندان هستند و: كارمندان دشمن بازاري ها. يعني بازاري فكر مي كند: هرچه امكانات است دولت به كاركنان خود مي دهد: هرچه  وام و سوبسيد ورانت است، براي كاركنان دولت است. ولي برعكس كاركنان دولت، فكر مي كنند بازاري از اول زندگي، در پول غلط مي خورد و تا آخر عمر، با دلار سيگارش را روشن مي كند!

ايراد مهم اين جدايي مشاغل هم در اين است كه: هم كاركنان دولت عقده اي مي شوند. و هم بازاري ها! يعني وقتي يك كارمند دولت در اداره بر سر كار مي رود، همه هوش و حواسش به قيمت دلار و سكه يا نرخ تاكسي و اجناس مغازه ها است! و برعكس بازاري همه اخبار را گوش مي دهد تا ببيند: چه چيزي براي كاركنان اعلام مي شود، تا بلافاصله آن را احتكار كند و بتواند بيشتر بفروشد.

بنابر اين وجود طبقات شغلي يا مشاغل موروثي، هم خوب است هم بد! كسي كه پدر در پدر كفاش است، ممكن است يك ايراد ديگر هم داشته باشد و آن اينكه: از تغييرات استقبال نكند و: در برابر پيشرفت ها ترسو باشد. مثلا كسي كه تك سايز مي دوزد، يا خياطي كه شفارشي دوز است، اصلا متوجه پيشرفت صنعت نمي شود و: ناگهان مي بيند چين با واردات ميلياردي بازار را قبضه كرده! و راه برون رفتي هم در آن پيدا نمي كند.

لذا يكي از راه هاي پيشرفت مشاغل، تغيير در مشاغل است. يا بهتر بگوييم، مهاجرت اساس تمدن است، تاموقعي شخص در خود هجرت نكند يا در ابعاد زميني جابجا نشود، همه چيز براي او افسانه است. يعني همه افراد چيزي غير از خودش مي بيند. مثلا وقتي در شغل معلمي هستيد از خود مي پرسيد: ديپلمات ها چطور انسان هايي هستند. براي همين است كه بسياري از ديپلمات هاي ما، معلم بودند و از آموزش و پرورش آمده اند!

    براي مديريت يك بيمارستان قبلا فرض بر اين بود كه: يك پزشك از جنس خودشان بايد مدير باشد.  ولي امروزه فرضيه مديريت بيمارستاني تغيير كرده و: گفته مي شود تخصص هاي فني مديريت، فقط ده درصد ضروري است. نود درصد مديريت، رفتار سازماني ، روابط انساني و مهارت هاي ارتباطي است. يعني اگر مدير بيمارستان يك پزشك كودك شود، بيشتر پيشرفت هاي بيمارستان به سمت اين نوع پزشكان مي رود .حال اگر يك جراح مدير شود، تفاوت از زمين تا آسمان است. تا ديروز همه ويزيت ها صد تومان دويست تومان بوده، الان ناگهان قانون و روال عوض مي شود و صحبت ميليون تومان مي شود.

    لذا براي تعادل بخشيدن به اين نوع مديريت بايد كه: هيچكدام از اين افراط و تفريط ها باشد. و مديري بر بيمارستان مديريت كند كه: وابسته به يكي از شاخه ها وتخصص پزشكي نباشد. و بتواند مستقلا تصميم بگيرد و: برهمه جوانب مالي اداري فني ساختماني و.. آگاه باشد.

براساس آمار نرمال ميتوان انتظار داشت كه: پنجاه درصد مردم حالت زندگي ثابت و روتين را دوست دارند و: بقيه حالت تغيير را دوست دارند. يعني نيمه مردم با پيشرفت موافقند و نيمه ديگر از آن مي ترسند. نيمه دوم به مشاغل موروثي پناه مي برند درحاليكه نيمه اول بدنبال آزمون وخطا هستند. و بهترين حالت براي جامعه تغيير در مشاغل و ارمان ها و قهرمان ها است تا جامعه به يك حالت انتخابي برسد.