در دوران مدرنیزم علم برای علم مطرح بود، و کاربردی بودن آن مهم نبود. ریاضی محض فیزیک محض و هنر برای هنر! اگر بحث هنر سیاسی یا اجتماعی و مردمی می شد، می گفتند این هنر نیست! البته خود آن ها هم میدانستند دروغ می گویند، و هنر برای هنر وجود خارجی ندارد، ولی برای مقابله چاره ای نداشتند که: حرفی را بزنند که قبول ندارند. اگر هنر برای هنر بود، چرا فقط یک طرف غش می کرد و: آن هم ترویج فساد و بی بندوباری بود؟

هنر باید همه ابعاد بشری را پر کند، و لذا همانطور که انسان را دو بعدی است، هنر نیز دو بعد خوب و بد دارد، از هنر خوب باید دفاع کرد، و از هنر بد دوری کرد. مثلا هنر کیف قاپی یا هنر دزدی! خود یک هنر است حتی فن و علم و دانش است، اما خوب نیست! یک کیف قاپ یا یک دزد، روانشناس خوبی است زیرا می داند: از چه کسی و چه موقع دزدی کند! او باید منتظر افراد روان پریش باشد، به قدری در خود فرو رفته باشند که به: مناسبات اطراف خود کاملابی توجه هستند!

یک دزد، ورزشکار خوبی است! زیرا باید تمام قدرت خود را، به موقع به کار بگیرد و در همه مسابقات مورد نیاز برنده باشد! اگر یک لحظه در موقع فرار، بدنش آسیب ببیند یا مچ پایش پیچ بخورد، همه چیز از بین می رود. یک دزد، جامعه شناس و حقوقدان خوبی هم هست! زیرا بخوبی همه مردم را می شناسد، و به موقع تمام آثار جرم را از بین میبرد. او حتی از لحاظ روانشاسی، دارای بهره هوشی بالای 180هست! چون باید نقشه هایی که می کشد، به ذهن هیچکس خطور نکند، و اولین طرح در دنیا باشد! چون استفاده از روش های تکراری، فقط باعث هوشیاری مردم و: دستگیری فوری وی می شود!

یک هواپیما ربا را درنظر بگیرید، او بطور تصادفی یا شانسی برنامه ریزی نمی کند، بلکه دوره های لازم را می بیند! او باید از همه نکات فنی هواپیما، سر در بیاورد به کوچکترین حرکت مسافرین، آشنا باشد تا بتواند مامور حراست را شناسایی کند، والا در یک ثانیه به چنگ او می افتد! یک مواد فروش یا یک قاچاقچی هم همینطور! کلا قضیه دزد و پلیس در طول تاریخ، نشان داده که هم دزد ها بالاترین بهره هوشی را دارند، هم پلیس ها باید دارای تیزهوشی کافی باشند. حتی می توانیم ادعا کنیم که دزد ها، باهوش تر از پلیس ها هستند، زیرا اول دزد ها اقدام می کنند،بعد ها پلیس تازه می خواهد بفهمد: که انها چه نقشه ای داشتند!

   بنابر این همانطور که هنر خوب و بد داریم، علم خوب و بد هم داریم. در دنیای مدرنیزم، علم برای علم بود! نه سیاست می شناخت نه مرز، دانشمند کسی بی هویت و متعلق به همه بود! اما اینهم دروغ بود، آنهایی که این حرف را می زدند هم، میدانستند دروغ است، زیرا هرعلمی را بودجه نمی دادند، و هر دانشمندی را نمی پذیرفتند. بلکه خود آن ها هم علم را کانالیزه می کردند. همه دانشمندان باید به تایید: سازمان سیا می رسیدند والا، نه دستمزدی در کار بود و نه آزمایشگاهی. و اگر هم به هزینه خودشان این کار را می کردند، محصولاتشان باید بنام دیگری ثبت می شد، و دستمزدش را هم باید کس دیگری، به عنوان ناظر بر آن ها بگیرد!

تبلیغات هم همینطور است، آن ها می گفتند که تبلیغات، هم علم است و هم هنر و هم فن! تبلیغات تغییر فکر طرف مقابل است. اما فقط تبلیغاتی را قبول داشتند که: به نفع آن ها بود. اگر از اسلام یا دین دیگری، تبلیغ می شد آن را غیر علمی و غیر فنی! می دانستند و مانع آن می شدند .

بنابر این علم و هنر در پسامدرنیزم، اول از همه با خودش آشتی می کند.  به خودش دروغ نمی گوید، و از همان ابتدا می گوید که: علم ارزشی داریم و علم بی ارزش ! هنر ارزشی داریم و هنر فاسد، و از همانجا رو راست می گوید که ما فقط، از هنر متعهد انسان متعهد و علم متعهد حمایت می کنیم! هنر یا علم متعهد چیزی نیست جز اینکه، عالم یا هنر مند، خودش به آن عمل کند و آن را خوب بداند! نه اینکه تا موقعی که بتواند دختران مردم را، بنام هنر فاسد کند ولی نوبت به دختر یا خانواده خود می رسد، آن ها را از ادامه هنر منع کند!