مدیریت الهی یا مدیریت احتماعی؟
در همایش اقتصاد شهری و اقتصاد مقاومتی، که توسط بانک شهر برگزار شده بود، از کتاب بانکداری احتماعی رونمایی شد. منظور از بانکداری احتماعی را مدیر عامل بانک شهر توضیح داد: بانکها نباید فقط به فکر سود و افزایش: نرخ بهره و کسب در امد های نجومی باشند، بلکه باید به فکر مشکلات شهروندان هم باشند. بطور نمونه ایشان گفتند که بانک شهر، بجای سرمایه گذاری در امور دلالی با سود بالا و بازگشت سریع، ترجیح می دهد در امر مترو در تمام کلانشهر ها سرمایه گذاری کند.
و این تئوری البته سالها قبل، در غرب به عنوان اقتصاد اجتماعی یا مدیریت اجتماعی، مطرح بوده و همه موسسات و شرکت های بزرگ، در کار های عام المنفعه و خیریه هم شرکت می کردند. دولت ها نیز هزینه های مربوط به امور خیریه را، بجای مالیات می پذیرفتند. اما سوال اینجا است اگر قرار است رویکردی جدیدی را پذیرا باشیم، چرا رویکرد اصلی را نپذیریم و باز هم خود را در: پیچ و خم های جدید گرفتار کنیم؟ چرا اصلا بانک باید بهره بگیرد؟ که بخواهد در امور خیریه یا عام المنفعه خرج کند؟ این مشابه مثالی است که شخصی، از مغازه ها دزدی می کرد ولی آن را بین فقرا تقسیم می کرد. از وی پرسیدند چرا اینکار را می کنی؟ گفت دزدی یک گناه است، ولی صدقه ده برابر ثواب دارد پس من 9برابر ثواب می کنم! یعنی بخشش از اموال دیگران نمی تواند عمل خیر باشد. لذا در تئوری های غربی اگر دقت کنیم، هر بار آنها سرشان به سنگ می خورد، و از تئوری قبلی نتیجه نمی گیرند، فقط حاضرند یک قدم به واقعیت نزدیک تر شوند. در حالی که واقعیت در انتهای راه آنها ایستاده و: منتظر رسیدن شان است. و واقعیت چیزی جز فرمان های الهی نیست. کسانی که به هر دلیلی از این حقیقت روی گردانی می کنند، یا دیگران را از رسیدن به آن منع می کنند، کافری بیش نیستند. زیرا کفر یعنی پوشاندن واقعیت و واقعیتی بزرگ تر از فرمان های الهی نیست. چرا نباید ما بانکداری الهی، یا اقتصاد الهی یا مدیریت الهی نداشته باشیم؟ و چرا نباید همه تئوری های ما رنگ خدایی نگیرد؟
در مدیریت سال ها است که بحث می کنند: که آیا مدیریت فن است یا هنر است یاعلم؟ اما هنوز هیچکدام به نتیجه نرسیده اند، زیرا حقیقت اصلی را پنهان کرده اند. باید آنها اعتراف کنند که مدیریت امروز، معجزه الهی برای افرادی است که آن را می خواهند. یعنی مدیر شدن به درس خواندن یا تجربه داشتن نیست، بلکه هرکسی می خواهد مدیر یا هر عنوان دیگری داشه باشد، باید با خدای خود خلوت کند و: از او استمداد کند تا خدای متعال هم، تعهدات لازم را از او بگیرد، و بعد کاریزمای لازم را به او عطا کند. کاریزما یا جذابیت فوق بشری هرکس در میدان عمل، به میزان تعهد او برای نجات بشریت است. کسی که دوست دارد که بیماران را نجات ببخشد، خداوند او را عاشق پزشکی می کند، و او از دیدن آنهمه کتاب و جنازه! و رجز خوانی استاد ها، خم به ابرو نمی آورد. و کسی که می خواهد به بیکاران رسیدگی کند، خداوند جاذبه های کار افرینی را در دل او ایجاد می کند. گرچه اغلب آنها ناسپاس هستند و بعد از بدست آوردن این جاذبه بجای رفع مشکلات مردم به مشکلات خود می پردازند اما همه آنها میدانند که این اندیشه و این عشق و جاذبه را کس دیگری در دل آنها به امانت گذاشته است.
بنا براین نه هوش خود بلکه: خالق عشق و هوش و استعداد خود را، باید در میان تئوری هایمان ببینیم. اینطور نباشد که همه عوامل و اصول دیده شود، ولی عامل خدایی در تئوری هایمان غایب باشد. البته تئوری های غربی ها یک عکس العمل است، آنها فکر می کنند خدا آنها را نمی بیند! و لذا آنها هم خود را به ندیدن خدا می زنند! و در جایگاه خودش نمی گذارند. به نظر آنها، خدا از مردم غرب روی برگردانده! و فقط به مردم شرق نظر دارد. اینهمه نفت و گاز ومعادن در خلیج فارس و اطراف آن، باعث این کج اندیشی شده و: غربی ها به تبع عقاید صهیونیست ها و لیبرال صهیونیست ها، خود را قوم: سرگردان و نفرین شده خدا می دانند، و لذا انتقام این بی توجهی را هم، در تئوری های خود از خدا می گیرند. حسرت دوری از سر زمین پدری! آنها را گیج کرده، کسانی که یک روز در همین آسیا و: نزدیک دریای مازندران زندگی می کردند، ولی مجبور شدند به نام قوم هند و اروپایی، این سرزمین مادری را ترک کنند، و الان پشیمان هستند. واین حسرت تاریخی در ضمیر ناخود آگاه آنان تثبیت شده، و مانند تفکرات داروین و فروید و دورکهیم ومارکس ، ناکامی در سپیده دم تاریخ مانند کودکی یک بیمار، همیشه او را آزار می دهد..
![]()
دائره المعارف ماهین